׀ +׀ نویسنده:
باران ׀ تاریخ: سه شنبه سوم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀
و خزان بود فصل آمدنم...
خدایا فقط یه سوال.....
و دیگه هیچی...........................
׀ +׀ نویسنده:
باران ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀
شاید وقتی دیگر...
منتظر نباش که شبی بشنوی ازاین دلبستگی های ساده ، دل بریده ام که روسری تو را در آن جامه دان قدیمی جا گذاشته ام یا به ستاره دیگری در آسمان سلام کرده ام توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری در همان دامنه دور رویا بمان هر جور تو راحتی بی بی باران! همین سوسوی تو از آنسوی پرده ی دور برای روشن کردن اتاق تنهایی ام کافی است من که اینجا کاری نمی کنم فقط گهگاه گمان آمدن تو را در دفترم ثبت می کنم این کار هم که نور نمی خواهد می دانم که مثل همیشه خط ناخوانای مرا خواهی خواند! می دانم که به حرفهای من می خندی با چال های مهربان گونه ات... هنوز هم وقتی به آن روزهای زلال نزدیک می شوم باران می آید.. صدای باران را می شنوی...؟
آدم برفی تنها یک پا دارد و چشمانش دکمه است و پیراهنش کهنه پاره ای... اما می خندد آدم برفی در برف می خندد... چرا که شانس این را داشته است که باشد! که آدم برفی باشد!...